صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل / چون سایه در قفای تو افتاد بوی گل
ناز دم مسیح گران است بر دلم / این خار را نگر که گرفته است خوی گل
آبی نزد بر آتش بلبل درین بهار / خالی است از گلاب مروت سبوی گل
از گلشنی که دست تهی می‌رود نسیم / پر کرده‌ام چو غنچه گریبان ز بوی گل
شرم رمیده را نتوان رام حسن کرد / رنگ پریده باز نیاید به روی گل
کردم نهفته در دل صد پاره راز عشق / غافل که بیش می‌شود از برگ، بوی گل
صائب تلاش قرب نکویان نمی‌کنم / چشم ترست حاصل شبنم ز روی گل