صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم / بی گره چون رشته گشتم، غوطه در گوهر زدم
صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من است / بس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم
شد دلم از خانهٔ بی روزن گردون سیاه / همچو آه از رخنهٔ دل عاقبت بر در زدم
آن سیه رویم که صد آیینه را کردم سیاه / وز غلط بینی در آیینهٔ دیگر زدم
چون کف دریا پریشان سیر شد دستار من / بس که چون دریا، کف از شور جنون بر سر زدم
می‌خورم بر یکدگر از جنبش مژگان او / من که چندین بار تنها بر صف محشر زدم
هر چه می‌آرد رعونت، دشمن جان من است / تیغ خون آلود شد گر شاخ گل بر سر زدم
تلخی گفتار بر من زندگی را تلخ داشت / لب ز حرف تلخ شستم، غوطه در شکر زدم
این جواب آن که می‌گوید نظیری در غزل / تا کواکب سبحه گردانید، من ساغر زدم