صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم / ز هیچ چشمهٔ دیگر امید آب ندارم
خوشم به وعدهٔ خشکی ز شیشه خانهٔ گردون / امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم
چرا خورم غم دنیا به این دو روزه اقامت؟ / چو بازگشت به این منزل خراب ندارم
در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا / همین بس است که پروای انقلاب ندارم
مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران / درین بساط به جز پرده‌های خواب ندارم
ترا که هست می از ماهتاب روی مگردان / که من ز دست تهی، روی ماهتاب ندارم
ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند / چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم؟