صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟ / این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟
جان باقی به من از بوسه کرامت فرمای / تا به شکرانه همان لحظه نثار تو کنم
همه شب هلاه صفت گرد دلم می‌گردد / که ز آغوش خود ای ماه، حصار تو کنم
جون سر زلف، امید من ناکام این است / که شبی روز در آغوش و کنار تو کنم
دام من نیست به آهوی تو لایق، بگذار / تا به دام سر زلف تو شکار تو کنم
آنقدر باش که خالی کنم از گریه دلی / نیست چون گوهر دیگر که نثار تو کنم
کم نشد درد تو صائب به مداوای مسیح / من چه تدبیر دل خسته زار تو کنم؟