صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایم / گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده‌ایم
بر روی دست باد مرادست سیر ما / چون موج تا عنان به کف بحر داده‌ایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا / خون خورده‌ایم تا گره دل گشاده‌ایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ما / چون صبح ما ز روز ازل پیر زاده‌ایم
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما / افتاده نیست خاک، اگر ما فتاده‌ایم
چون طفل نی‌سوار به میدان اختیار / در چشم خود سوار، ولیکن پیاده‌ایم
گوهر نمی‌فتد ز بهار از فتادگی / سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده‌ایم
صائب بود ازان لب میگون خمار ما / بیدرد را خیال که مخمور باده‌ایم