صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایم / دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم
مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود / پایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع ما / دامان هر که را به شفاعت کشیده‌ایم
صبح وطن به شیر مگر آورد برون / زهری که ما ز تلخی غربت کشیده‌ایم
گردیده است آب دل ما ز تشنگی / تا قطره‌ای ز ابر مروت کشیده‌ایم
آسان نگشته است بهنگ، ساز ما / یک عمر گوشمال نصیحت کشیده‌ایم
بوده است گوشهٔ دل خود در جهان خاک / جایی که ما نفس به فراغت کشیده‌ایم
صائب چو سرو و بید ز بی‌حاصلی مدام / در باغ روزگار خجالت کشیده‌ایم