صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه‌ایم / صد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم
درگلشنی که خرمن گل می‌رود به باد / در فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم
از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را / در زندگی، به خواب و به مردن، فسانه‌ایم
چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان / در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم
چون زلف، هر که را که فتد کار در گره / با دست خشک، عقده گشا همچو شانه‌ایم
آنجاست ادمی که دلش سیر می‌کند / ما در میان خلق همان بر کرانه‌ایم
ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست / هر چند آتشیم، ولی بی‌زبانه‌ایم
گر تو گل همیشه بهاری زمانه را / ما بلبل همیشه بهار زمانه‌ایم
صائب گرفته‌ایم کناری ز مردمان / آسوده از کشاکش اهل زمانه‌ایم