صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم / موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد / کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت / چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد / دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود / کعبهٔ مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشاهٔ سودای ما از بس بلند افتاده بود / هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی / از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم