صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم / نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم
نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی / غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم
گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی / اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را / شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم
تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس / راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم
صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان / محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم
صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان / که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم