صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم / ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
یک بار نجست از دل ما ناوک آهی / از بار گنه همچو کمان گر چه خمیدیم
چون شمع درین انجمن از راستی خویش / غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
افسوس که با دیدهٔ بیدار چو سوزن / خار از قدم آبله پایی نکشیدیم
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها / ما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم
بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای / چندان که درین دایره چون چشم بریدیم
هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ / حرفی که برد راه به جایی، نشنیدیم
صائب به مقامی نرسیدیم ز پستی / از خاک چو نی گر چه کمربسته دمیدیم