صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم امید به مژگان‌تر خود داریم / روی خود تازه به آب گهر خود داریم
به گل ابر بهاران نبود دهقان را / این امیدی که به دامان‌تر خود داریم
چیست فردوس که در دیدهٔ ما جلوه کند؟ / ما گمانها به غرور نظر خود داریم!
گوشهٔ دامن خالی است، که چشمش مرساد! / آنچه از توشهٔ ره بر کمر خود داریم
خشک گردید و نشد طفلی ازو شیرین کام / خجلت از نخل دل بی ثمر خود داریم
زانهمه قصر که کردیم بنا، قسمت ما / خشت خامی است که در زیر سر خود داریم
شعله از عاقبت سیر شرر بی‌خبرست / چه خبر ما ز دل نوسفر خود داریم