صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم / محرم آیینهٔ خورشید از پاس دمیم
دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر / ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم
مدتی آدم گل از نظارهٔ فردوس چید / ای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟
در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گل / هم ز یکدیگر جدا افتاده و هم با همیم
برنمی‌آید ز ابر آن آفتاب بی‌زوال / ورنه ما آمادهٔ فانی شدن چون شبنمیم
روزی فرزند گردد هر چه می‌کارد پدر / ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم
عقده‌ها داریم صائب در دل از بی‌حاصلی / گر چه از آزادگی سرو ریاض عالمیم