صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گردباد دامن صحرای بی‌سامانیم / هیچ کس را دل نمی‌سوزد به سرگردانیم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من / هست در وقت گرانبها سبک جولانیم
راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب / بی‌تامل می‌توان خواند از خط پیشانیم
هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان / گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم
در غریبی می‌توان گل چید از افکار من / در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم
در چنین وقتی که می‌باید گزیدن دست و لب / از خجالت مهر لب گردیده بی‌دندانیم
دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو / می‌دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم
می‌کند بی‌برگی از آفت سپرداری مرا / وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم
بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم / می‌شود معمور صائب هر که گردد بانیم