صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم / آه است، درین باغ، نهالی که رسانیم
از ما گلهٔ بی‌ثمری کس نشینده است / هر چند که چون بید سراپای زبانیم
بیداری دولت به سبکروحی ما نیست / هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
چون تیر مدارید ز ما چشم اقامت / کز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
گر صاف بود سینهٔ ما، هیچ عجب نیست / عمری است درین میکده از درد کشانیم
موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما / آمادهٔ پرواز چو اوراق خزانیم
از ما خبر کعبهٔ مقصود مپرسید / ما بیخبران قافلهٔ ریگ روانیم
عمری است که در خرقهٔ پرهیز چو صائب / سرحلقهٔ رندان خرابات جهانیم