صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بده می که بر قلب گردون زنیم! / ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
سرانجام چون خشت بالین بود / به خم تکیه همچون فلاطون زنیم
برآییم از کوچه بند رسوم / دم در بیابان چو مجنون زنیم
برآریم از بحر سر چون حباب / ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
به این قد خم گشته، چوگان صفت / سرپای بر گوی گردون زنیم
عرق رنگ نگذاشت بر روی ما / به قلب قدحهای گلگون زنیم
به دشمن شبیخون زدن عاجزی است / گل صبح بر قلب گردون زنیم
نیفتیم چون سایه دنبال خضر / به لبهای میگون شبیخون زنیم
دل ما شود صائب آن روز باز / که چون سیل، گلگشت هامون زنیم