صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا از خودی خود نبریدند عزیزان / چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور / رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان
دادند به معشوق حقیقی دل و جان را / یوسف به زر قلب خریدند عزیزان
دیدند که در روی زمین نیست پناهی / در کنج دل خویش خزیدند عزیزان
خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه / از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان
فقری که تو امروز به هیچش نستانی / با سلطنت بلخ خریدند عزیزان
درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند / کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان
صائب نرسیدند به سر منزل مقصود / تا پای به دامن نکشیدند عزیزان