صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مکن منع تماشایی ز دیدن / که این گل کم نمی‌گردد به چیدن
چو ابروی بتان محراب خود کن / کمانی را که نتوانی کشیدن
مرا از خرمن افلاک، چون چشم / پر کاهی است حاصل از پریدن
نگردد قطع راه عشق، بی‌شوق / به پای خفته نتوان ره بریدن
به از جوش سخای چشمه سارست / جواب تلخ از دریا شنیدن
مزن زنهار لاف حق شناسی / چو نتوانی به کنه خود رسیدن
پس از چندین کشاکش، دام خود را / تهی می‌باید از دریا کشیدن
کم از کشور گشایی نیست صائب / گریبانی به دست خود دریدن