صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خدایا قطره‌ام را شورش دریا کرامت کن / دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن
نمی‌گردانی از من راه اگر سیل ملامت را / کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن
دل مینای می را می‌کند جام نگون خالی / دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشت سرا تا کی اسیر آب وگل باشم؟ / مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را / لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی / مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
بهار طبع صائب، فکر جوش تازه‌ای دارد / نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن