صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقی دمید صبح، علاج خمار کن / خورشید را ز پردهٔ شب آشکار کن
رنگ شکسته می‌شکند شیشه در جگر / از می خزان چهرهٔ ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار / این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مرده‌دلان جهان مدار / این قوم را تصور سنگ مزار کن
درد پیاله‌ای به گریبان خاک ریز / سنگ و سفال را چو عقیق آبدار کن
خود را شکفته‌دار به هر حالتی که هست / خونی که می‌خوری به دل روزگار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب / در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟ / یک چند هم به مصلحت عشق کار کن