صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم من / روزگاری است که دیوانهٔ زنجیرم من
نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه / محو یک نقش چو آیینهٔ تصویرم من
مرغ بی‌پر به چه امید قفس را شکند؟ / ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من
نشود دیدهٔ من باز چو بادام به سنگ / بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
هست با مردم دیوانه سر و کار مرا / دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من
بهر آزادی من شب همه شب می‌نالد / بس که از بیگنهی بار به زنجیرم من
گر چه صائب شود از من گره عالم باز / عاجز قوت سرپنجهٔ تقدیرم من