صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من / شود سپهر زمین‌گیر از آرمیدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها / توان برید به آواز دل تپیدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال / نمی‌رسد چو به کس فیضی از رسیدن من
فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان / که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من
هزار فتنهٔ خوابیده چون شراب کهن / نهفته است در آغوش آرمیدن من
درین ریاض، چو چشم آن ضعیف پروازم / که برگ کاه شود مانع پریدن من
مرا چون صبح به دست دعا نگه دارید / که روشن است جهان از نفس کشیدن من
حیات من به تماشای گلعذاران است / ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من
عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین / توان گرفتن از دست و لب گزیدن من
ز بس که تلخی دوران کشیده‌ام صائب / دهان مار شود تلخ از گزیدن من!