صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده / چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به راهی می‌رود / این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز / خانهٔ تن را چراغی از دل بیدار ده
نشاهٔ پا در رکاب می ندارد اعتبار / مستی دنباله‌داری همچو چشم یار ده
برنمی‌آید به حفظ جام، دست رعشه دار / قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده
مدتی گفتار بی‌کردار کردی مرحمت / روزگاری هم به من کردار بی‌گفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟ / پایی از آهن به این سرگشته، چون پرگار ده
شیوهٔ ارباب همت نیست جود ناتمام / رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده
بیش ازین مپسند صائب را به زندان خرد / از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده