صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده / چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده
تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد / دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده
چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را / سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده
از تهیدستی حیرت زدگان بی‌خبرست / دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده
سرمهٔ خواب ازان چشم سیه مست بشو / شمع بالین ز دل و دیدهٔ بیدارش ده
تا مگر با خبر از صورت عالم گردد / به کف آیینه‌ای از حیرت دیدارش ده
نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می‌کردم / کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده
صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت / ای خداوند یکی یار جفا کارش ده