صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی / اگر ز خود نتوانی، ز خانه بیرون آی
بود رفیق سبکروح تازیانهٔ شوق / نگشته است صبا تا روانه بیرون آی
اگر به کاهلی طبع برنمی‌آیی / ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی
براق جاذبهٔ نوبهار آماده است / همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی
ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید / چه می‌شود، تو هم از کنج خانه بیرون آی
کنون که کشتی می راست بادبان از ابر / سبک ز بحر غم بیکرانه بیرون آی
درید غنچهٔ مستور پیرهن تا ناف / تو هم ز خرقهٔ خود صوفیانه بیرون آی
ازین قلمرو کثرت، که خاک بر سر آن! / به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی
ترا میان طلبی از کنار دارد دور / کنار اگر طلبی، از میانه بیرون آی
حجاب چهرهٔ جان است زلف طول امل / ازین قلمرو ظلمت چو شانه بیرون آی
ز خاک، یک سرو گردن، به ذوق تیر قضا / اگر ز اهل دلی، چون نشانه بیرون آی
کمند عالم بالاست مصرع صائب / به این کمند ز قید زمانه بیرون آی