صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر درد طلب رهبر این قافله بودی / کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟
زود این ره خوابیده به انجام رسیدی / گر نالهٔ شبگیر درین مرحله بودی
دل چاک نمی‌گشت ز فریاد جرس را / بیداری اگر در همهٔ قافله بودی
از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی / گر در خور این باده مرا حوصله بودی
شیرازهٔ جمعیتش ازهم نگسستی / با بلبل ما غنچه اگر یکدله بودی
چون آب روان می‌گذرد عمر و تو غافل / ای وای درین قافله گر فاصله بودی
صائب سر زلف سخن از دخل حسودان / آشفته نشد تا تو درین سلسله بودی