صائب تبریزی › غزل شمارهٔ ۱۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی / پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح / وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد / یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی / ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی / از برگ گل خویش گلابی نکشیدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام / یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟ / از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام / یک بار لب خود به ندامت نگزیدی
از شوق شکر، مور برآورد پر و بال / صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟