هرکسی را خود در او جوشی دهند / همچو گوش خر باو گوشی دهند
خود چه پختند و از آن پختن چه رست / سوخت در دیک و تبه کرداو نشست
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار / این سخن را ای برادر یاددار
خویشتن را پیش درویشان بپز / تانگردی سوخته چون چوب گز
خویشتن را نزد اهل دل رسان / هست این معنی ز عطّارت بیان
پیش ایشان باش دایم پایدار / ساز زرّ خویش را تو با عیار
پیش زرگر رو مرو با اهل عار / مس جدا از زر کند صاحب عیار
زر که او گردید دور از هر غشی / پاکتر گردد چو بیند آتشی
دیگ من درجوش همچون بوتهایست / بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست
گرچه باشد دایما اندر گداز / پاک باشد در درون پاکباز
دیک عطّار است دایم پر ز جوش / سر ببین در دیگ او و سر بپوش
ورنه از خود جوش منصوری زند / خویش را بر ملک فغفوری زند
نعره و فریاد من عالم گرفت / سوزش من در دل آدم گرفت
شد زبانم آتشین از ذوق تو / جمله اعضایم گرفته شوق تو
گشته هر مویم زبان در مدح تو / عاجزم من از بیان در مدح تو
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر / گاه بوده کعبه و گه بوده دیر
گاه با جبریل همراه آمدی / گاهی اندر خرقه با شاه آمدی
گاه بودی در درون و گه برون / گاه کردی عالمی را سرنگون
گه شدی آدم گهی طوفان نوح / گاه آیی در درون گل چو روح
گاه با موسی میان قوم دون / گاه با عیسی شوی همدم چو نون
گاه همره با خلیل الله شوی / گاه همدل با ذبیح الله روی
گاه احمد رادرون غار یار / گه زنی بر پای یارش زخم مار
گاه با حیدر بگوئی راز خویش / گه دهی چون او برون آواز خویش
گاه با شهزادهها در خون شوی / گاه با احمد سوی گردون شوی
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی / در میان جان ما پنهان توئی
گشته عطّارت جهان روشنی / کرده بر گنج معانی روزنی
روزنی باشد زبان اندر تنش / روشنی میتابد از آن روزنش
گشته عطّارت معانی دان بحق / ز آن زده منصور وار او این نطق
من زبان بی زبان آراستم / جمله از هستی خود برخاستم
من یکی بلبل ز بستان توام / بلبل نالان زافغان توام
خود سرم خواهد شدن منصوروار / زآنکه در معنی شدستم پایدار
ای برادر گر رسی بر قبر من / آتش شوقم به بینی موج زن
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک / زانکه این معنی ببردم زیر خاک
من چو گنجی باشم و شهرم خراب / لیک باشد خود مزارم چون سراب
ای برادر من نیم بدخواه تو / در معانی میشوم همراه تو
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق / زانکه خواندم نزداستاد این سبق
هفصد و ده از کتب برخواندهام / زان بعلم معرفت ارزندهام
گرچه دانست نکو باشد نکو / لیک کشف الغیب هم باید بدو
کشف اسرارم زمعنیهای اوست / در سر من از یقین سودای اوست
گر شدی تو سوی شهرستان و باب / یافتی ره ورنه هستی در عذاب
رو بسوی حیدر کرّار رو / وز بهشت عدن برخوردار شو
رو از آن در تو بشهر مصطفی / ورنه افتی در بلاهای خدا
در میان جان خود مهرش بکار / بعد از آن روتوبه پیش کردگار
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین / غیر آن در نیست ره میدان یقین
غیر این در من ندارم هیچ باب / این محبّت هست میراثم ز باب
غیرازین در گر روی گمره شوی / گه درون ناری و گه چه شوی
تو از این در راه احمد را شناس / معتقد کم شو بشیخ خوش لباس
شیخ تو از راه دیگر رفته است / در سقر بی پا و بیسر رفته است
توشهای کرد و برفت او سوی یار / تو رسی در او بخاک وی مزار
ای برادر بشنو از من پند نیک / چند باشی زیر پا تو همچو ریگ
باش روشن همچو آب و برسرآی / راه حق گیر از چَه ظلمت درآی
راه حق بشناس و از من یادگیر / مظهرم را در دل آگاه گیر
هرچه میگویم تو گفتارم شنو / ورنه باشی اندر این دنیا گرو
تا ابد در قید دنیا خوار و زار / بر سر خاکت بروید لاله زار
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر / روح گوید حیف اوقاتت بدهر
کس نماند بر سرت از مشفقان / غیر راه راست این معنی بدان
خود خلاصیّ تو هست از راستی / جان خود گر راستی آراستی
راستی در دین احمد ز آن در است / راست است آنکو مطیع حیدراست
غیر ز این در نیست درعالم دری / کور آن کو شد براه دیگری
راستی باشد رضای اولیا / راستی باشد ره اهل صفا
من صفای خود در این دین یافتم / ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم
هست تلقینم ز محبوب آله / باشد انسانم در این معنی گواه
هست انسان صاحب فیض حضور / حال هر کس داند از نزدیک و دور
من معانی کلام آوردهام / و از محمّد صد پیام آوردهام
غیر از راه خداو مصطفی / نیست در جانم ره دیگر بیا
از حیا نبود که ناپاک آمدی / در ره ناحق تو چالاک آمدی
رو نظر کن تو بحال ظالمان / تا چه سان کردند ناحق درجهان
منحرف گشته ز رای مصطفی / جای خود کردند جای مصطفی
جمله رو کردند در راه بدی / جمله را شد پیشه کیش ملحدی
تو زملحد لفظ خواندی در جهان / اصل او را خود نمیدانی عیان
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت / راه حق بگذاشت راه خود گرفت
راستی دان پیروی امر حق / کج رود آنکو نخواند این سبق
در کجی هر کس که ماند برقرار / جانب دوزخ رود آن نابکار
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا / ناصبی هم مثل ایشان در لقا
این سه قوم اندر جهان معلون شدند / خود چگویم من که ایشان چون شدند
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت / ملحد آن کز راه احمد برگذشت
مرد ره آنست که دین او عیانست / مظهرم منصور گشته ز آن بیانست
مظهرم از حال معنی عابد است / جوهرم ذات خدا را ساجد است
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است / اندر آن عطار مسکین راهنما است
جوهر و مظهر طریق مرتضی است / زانکه او اندر معانی مقتداست
جوهر و مظهر بصورت دان کتب / در معانیش ببین تو لبّ لب
جوهر و مظهر همه نور خداست / زآنکه اسرار خدا از وی بجاست
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست / رو بدستش آر کو نور خداست
جوهر و مظهر امامان هداست / زآنکه در دین رهنمای راه ماست
جوهر و مظهر بود ایمان و دین / هرکه را دین باشد و ایمان ببین
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد / او برای خود کسی رانصب کرد
ترک رای احمد و امر خدا / کرد و پیدا کرد از خود رهنما
دارد او را جا بجای مصطفی / تا اقیلونی شنید او برملا
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند / خود چگویم من که ایشان چون شدند
هرکه راه زشت کیشان میرود / رافضی هم مثل ایشان میرود
رافضی آنکو ز دین بیگانه است / گشته از دین با بدی همخانه است
هر که در دین نبی ناکس بود / رافضی دانش یقین هر کس بود
مردآن دان کو بدین آن نهانست / نور اسلام از جبین او عیانست
مرد آن رادان که از دین برنگشت / راه حیدر رفت و از سردرگذشت
سر فدای راه حیدر کرد او / در پی سلمان و قنبر کرد او
هرکه با سلمان رود سلمان بود / منزلش در خلد جاویدان بود
هرکه با نادان رود از احمقی است / پیرو او نیز چون نادان شقی است
هرکه اندر کفر رو دارد مدام / میکند در دوزخ سوزان مقام
هر که او رادین و دنیا با صفاست / این کتبهای من او را پیشواست
هر که از حق دور از من دور شد / از طریق راه حق مهجور شد
آنکه با من یک جهت نبود کجاست / او مگر بیرون زدین مصطفی است
دین احمد خود نه دین تو بود / زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود
دین احمد دین پاکان خداست / پیر حاجاتم در این معنی گواست
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول / تا که گردد شادمان از تو رسول
حق تو را زین دو رساند تا بشاه / غیر این هر دو بود شیطان راه
اوّلا از هستی خود درگذر / وآنگهی از گفت مردان چین ثمر
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو / پس بکشتی اندر آید نوح تو
چون کنی تو ترک نفس و رای خود / در درون خلد بینی جای خود
چون تو گفت مرد ره را بشنوی / زآن سخنها دین تو گردد قوی
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست / بلکه از نامرد در ره گرد نیست
مرد دان آن کو بدین حیدر است / صافی و پاکیزه همچون گوهر است
هست نامرد آنکه غیر او کند / در طریق دیگران او رو کند
غیر این دو غیر دانم در جهان / تا بکی توغیر آری بر زبان
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود / از هزاران کس یکی قابل شود
ای برادر صد هزار افسوس و حیف / که تودر عالم زنی خود لاف و سیف
سیف گوئی و ندانی سیف را / با تو گویم صدهزاران حیف را
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار / خارجی را زآن برآر از جان دمار
گر تو مردی بر میان بر بند سیف / خارجی را کش که نبود هیچ حیف
خارجی خارج شده از اهل دین / با محبّان شه او آمد بکین
فعل کس دارد بکس چون بازگشت / کین او آخر بسویش بازگشت
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان / کرد او خلق خدا را رازدان
صدهزاران خلق را شمشیر راند / صدهزاران دگر را پیش خواند
هر که راند او هالک آمد پیش ما / هر که خواند او سالک آمد پیش ما
حکم حکم او و فرمان آن اوست / هل اتی و انّما در شان اوست
مصطفی گفتا که راهش راه من / مرتضی شد در معانی شاه من
هست فرزندان او فرزند من / جمله را با جان بود پیوند من
گر نباشد در دل پاکت شکی / آل احمد آل حیدردان یکی
هر که در معنی این مظهر رود / بر تمام سروران سرور شود
هر که در معنیّ بما همخانه شد / در میان مردمان دیوانه شد
هست این دیوانگی در پیش ما / مینهد او مرهمی بر ریش ما
سالها بر خاک سودم روی خویش / تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش
سالها در انتظارم ای حبیب / تا دهد یک شربت آبم طبیب
خود طبیب من علیّ مرتضی است / زآنکه او را شربت کوثر عطاست
ختم کن عطّار و گفت نو بیار / نی علوم فقر گو با شیخ خوار
تا ترا منکر نگردد در جهان / این معانی را بر او برمخوان
تا نگردد واقف از اسرار تو / خود نباشد دیگرش در کار تو
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش / کور بادا چشم اغیارم به نیش
نیش من مدح امیر مومنان / کان دمادم بر دل و جانش دوان
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف / میزنم بر سینهٔ اهل خلاف
بارالها خود همی دانی که من / غیر راه تو نرفتم در علن
گوشهای گیرم ز خلقان جهان / تا شود حاصل مرا مقصود جان
یا الهی دور گردانم ز خلق / تا روم با اولیا در زیر دلق
تو به نحو وصرف مشغول آمدی / زان سبب از عین معزول آمدی
من ز معنی گنج دارم صد هزار / میکنم در روح درویشان نثار
من همه علم جهان را خواندهام / در معارف بس سخنها راندهام
من دگر از گفتگو واماندهام / دست از گفت و شنید افشاندهام
چون دگر میبایدم رفتن بخواب / میدهم حرفی برون از اضطراب
خاک من روزی که میگردد خراب / بر سر خاکم بخوانند این کتاب
زاهد و مفتی که راه ما نجست / در درونشان نور ایمان بودسست
حال ما با حال ایشان جمع نیست / زاهد ما را بمعنی سمع نیست
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند / زآنکه خود با خارجی همخانهاند
هرکه شد همخانه با او خوگرفت / همنشین گردید و بوی او گرفت
گل اگر با گل بود گل بوشود / ور به سر گین باشد او بدخو شود
روتو از آلودگیها دست شو / تا شوی صافی چو باده در سبو
میکشم من باده صافی در جهان / تا شوم منصوروار از خود نهان
میخورم باده ولی از دست دوست / زانکه ذوق مستیم از دست اوست
میخورم باده زجام باصفا / وان صفا باشد ز شاه اولیاء
میخورم باده ز دست پیر خود / تو خوری زقّوم دست میر خود
هرکه راهی میرود بی راهبر / دارد آن راهش دری اندر سقر
رو بمعنی راه پاکان الاه / تا دهندت جام شاهی را به گاه
رو تو راه شهسوار لو کشف / تا شوی واقف ز کار لو کشف
من شدم زان شه یقین از اهل دید / زانکه در گوشم ندای او رسید
خود ندای او همه عالم گرفت / هر که نشنید این نداماتم گرفت
رو خرد بگذار و عشق او بورز / مست گرد و عشق او نیکو بورز
چوب رز می از کسی آورده است / کو بخود پیچیده مستی کرده است
کارگاه او چه دانی ای پسر / صدهزاران دور دارد چون قمر
او بدوری صد هزاران سیر کرد / بعد از آن عطّار را در دیر کرد
گفت صاحب درد یابی دریقین / این زمان معنیّ کل در ما ببین