عطار › | ” میراث‌دار ادب پارسی “

***
تو خدا را از یقین خود شناس / باش از قهرش همیشه در هراس
بعد از آن خود را شناس و اصل خویش / گرچه پیداگشتهٔ ای پاک کیش
هرچه گوئی و کنی تو در جهان / عاقبت گردد به پیش تو عیان
هرچه تو از دید آن نقصان کنی / عاقبت بین شو نباید آن کنی
هرچه گوئی در نصیحت ای پسر / اولّا تو در درون خود نگر
رو توقدر مردمان نیک دان / دوست را کن تو بسودا امتحان
تو بکن دانای نیکو اختیار / یک چله در پیش آن دانا برآر
تا مسیح روح تو دانا شود / چون کلیم دل بجان بینا شود
چون سخن گوئی تو نیکو گو سخن / این معانی نکو را ورد کن
تو زبخل و از تکبّر دور باش / از صفای علم همچون نور باش
جهد کن علم معانی را شناس / تا بکی باشی ز شیطان در هراس
ای پسر در گوش گیر این پندها / تو مده سر رشته را از کف رها
از صفای علم لطف محض باش / داردایم حضرت حق را سپاس
روز بهر حق تو جان خویش باز / باش منصور و بحق میدار راز
رو تو اهل دل طلب نه اهل کل / زانکه اهل دل نباشد منفعل
اهل دل آنست عشق یار داشت / در الم نشرح بسی اذکار داشت
در الم نشرح چه گفته رو بدان / زانکه با او سرّها بوده عیان
هرکه از قرآن حق بیدار شد / والضحی وهل اتایش یار شد
هرکه با قرآن رود قرآن شود / همنشین رحمت رحمن شود
هر که او در مغز قرآن راز یافت / دیدهٔ خورشید را چون ماه یافت
هرکه او با فقر باشد همنشین / می‌نهم بر خاک پایش من جبین
هر که دارد این مراتب یار ماست / در خور سودای این بازار ماست
ای پسر در گوش گیر این پند من / تا که باشی در جهان پیوند من
هرکه پیوندی بود اصلی بود / زانکه او را با خدا وصلی بود
ای پسر میدان که غیر دوست نیست / در نهان و آشکارا ظاهریست
ای پسر گر بشنوی پند پدر / عاقبت سلطان شوی بی سیم و زر
چون پسر بشنید این پند از پدر / بر درون صومعه بنهادسر
گفت بد کردم ز لطف ای رهنما / عفو فرما جرم این بیچاره را
من بدم چون طفل نادان درجهان / حال من بد همچو حال آن ددان
من از این کیش بدان برخاستم / دل بشرع مصطفی آراستم
بعد از این حکم شما بر جان ماست / راه شرع احمدی ایمان ماست
هرچه فرمائی تو ای پیر طریق / من بجان گردم ورا یار و رفیق
پند پیران بهتر از عمر دراز / زآنکه ایشانند خود در عین راز
پند پیران بهتر از بخت جوان / بشنو این معنی ز پیر غیب دان
پند پیران همچو اسم اعظم است / بر جراحتها مثال مرهم است
پند پیران مرهم جانی بود / پند پیران راز پنهانی بود
پند پیران باشدت چون پیشوا / پند پیران باشدت خود مقتدا
پند پیران آفتاب بی زوال / پند پیرانست ماه عمر وسال
پند پیرانست فتح الباب دین / پند پیرانت کند با دین قرین
پند پیرانست بحر موج زن / پند پیرانست چون درّ عدن
پند پیرانست خود اسرار فاش / در معانی واقف عطّار باش
گفت عطّارت که بیخوای گزین / باش دایم با دل شب همنشین
هر که با شب همنشین شد نور شد / او بپاکی بهتر از صد حور شد
هر که با شب همنشین شد روز شد / هست چون شمعی که او پر سوز شد
هر که با شب همنشین شد یار دید / او چو منصور زمان دیدار دید
هر که با شب همنشین شد او ولی است / در میان مؤمنان نور علی است
رو تو روز و شب توکّل آر پیش / تا بیابی در حقیقت کام خویش
تو توکّل کن بدرگاه الاه / تا بمانی تو ز شیطان در پناه
نفس شوم تو بود شیطان تو / هست این خود آیتی در شأن تو
رو ز نفس شوم بگذر ای پسر / تا بیابی از همه معنی خبر
جملهٔ مردان که دین دار آمدند / از هوای نفس بیزار آمدند
از سر نفس و هوا برخاستند / خانهٔ ایمان خود آراستند
هرکه از نفس و هوا بیزار شد / او به اولادعلی خود یار شد
هرکه او از دین بدین محکم ستاد / مهر او در جان انسان اوفتاد
هرکه رفت او راه ایشان راه یافت / این حقیقت از دل آگاه یافت
از وفا گردی تو از اهل صفا / راه ایشان رو اگر داری وفا
این وفا خود خاص خاصان خداست / در وفاداری چو عطّاری کجاست
این وفا جبریل و احمد را بود / یا معانی دان ابجد را بود
بوی این معنی ز خاک من شنو / از درون چاک چاک من شنو
یا شنو از مظهر معجز نما / تا شوی واقف ز اسرار خدا
در وفا حبّ علی دارم بدل / گشته حبّ او بجان من سجلّ
جوهر ذاتم ز مشکلهای اوست / در درون مظهرم خود جای اوست
گر بدانی شد وفای تو درست / ورنه هستی دروفای ما تو سست
این وفا هرکس ندارد خارجی است / او و پیرش را بدوزخ ملتجی است
ناصبی چون خارجی بی‌دین شده / او زسر تا پای خود سرگین شده
این جماعت دشمنان حیدرند / پیش ما لایق به تیغ و خنجرند
تیغ لعنت بر سر دشمن بزن / تا نباشی پیش مردان کم ز زن
چون تو در راه وفا ارزنده‌ای / پند ما را یاد گیر ارزنده‌ای
پند ما را یاد گیر ای پور تو / دین و دنیا را بکن معمور تو