صائب تبریزی › شمارهٔ ۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش را / به دست بوسه دهم خاک آستانش را
حدیثی از گل رخسار او که می گوید؟ / که همچو غنچه پر از زر کنم دهانش را
گلی که نیست به فرمان او، چو نافرمان / برآورم ز پس سر برون زبانش را
شهید باده چو خواهید جان نو یابد / به چوب تاک بسوزید استخوانش را