صائب تبریزی › شمارهٔ ۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سبزه خط تو راه دل آگاه زده است / این چه خضرست ندانم که مرا راه زده است
راهزن نیست در آن دشت که من سیارم / تا برون رفته ام از راه، مرا راه زده است
دامن پاک بود شرط هم آغوشی حسن / گل شبنم زده را ره به گریبانش نیست
گر چنین افسون غفلت پنبه در گوشم نهد / کاسه سر را خطر از خواب سنگین من است
(داغ دارد بلبلان را شعله آواز من / شاخ گل در خون ز مصرع های رنگین من است)
(گر چه مرجان پنجه با دریای خونین می زند / کی حریف پنجه دریای خونین من است؟)