صائب تبریزی › شمارهٔ ۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت / از پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بود / هر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
می شکست از خون من دایم خمار خویش را / چشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت