صائب تبریزی › شمارهٔ ۲۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم من دایم سپند آتش رخساره بود / چون شرر تا چشم وا کردم دلم آواره بود
عشق آن روزی که صحرای عدم را رنگ ریخت / گردبادش روح گردآلود این آواره بود