صائب تبریزی › شمارهٔ ۲۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مصفا چون شود دل در غبار تن نمی گنجد / که چون شد صیقلی آیینه در گلخن نمی گنجد
به هم پیچید خرسندی زبان شکوه ما را / دگر در حلقه زنجیر ما شیون نمی گنجد
کفن شد جامه فانوس از داغ جگرسوزم / ز شوخی شعله من در ته دامن نمی گنجد