صائب تبریزی › شمارهٔ ۲۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو برگ سبز کز باد خزانی زرد می گردد / نشیند هر که با من یک نفس همدرد می گردد
به می گفتم غبار کلفت از خاطر فرو شویم / ندانستم که از آب آسیا پرگرد می گردد
چنان کز صبح خیزد تیرگی از دامن شبها / سیاهی دور از دلها به آه سرد می گردد
چنان کز خواب سنگین دیده شبخیز آساید / دل بی تاب من ساکن ز کوه درد می گردد