صائب تبریزی › شمارهٔ ۲۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز می هرگاه روی یار عالمسوز می گردد / خجل خورشید از خود چون چراغ روز می گردد
گسستن رشته مهر و محبت را بود مشکل / رهایی نیست مرغی را که دست آموز می گردد
کند افتادگی چون خاک ره هر کس شعار خود / اگر با آسمان گردد طرف، فیروز می گردد
بشو از عیش شیرین دست تا گردد دلت روشن / که موم از شهد چون شد دور، بزم افروز می گردد