صائب تبریزی › شمارهٔ ۳۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز درد می دل زهاد با صفا نشود / که چشم آبله روشن به توتیا نشود
پس از فراق، قلم نیست بر شکسته دلان / چو نی جدا ز شکر گشت بوریا نشود
جدا فتاده ام از کاروان در آن وادی / که ناله جرس از کاروان جدا نشود
گرفته ای پی طول امل به عنوانی / که هیچ کور چنان پیرو عصا نشود
تا ز خود گم نشود دل به هدایت نرسد / درد درمان نشود تا به نهایت نرسد
راه طی گشت و همان دوری منزل برجاست / که شنیده است که منزل به نهایت نرسد؟
ستم این است که می فهمد و می پوشد چشم / کاش آن شوخ به مضمون شکایت نرسد