صائب تبریزی › شمارهٔ ۳۹۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تیر از فراق شست تو می کرد ناله دوش؟ / یا بال عندلیب پر این خدنگ بود
از آبیاری عرق شرم، روی او / تا آفتاب زرد خزان لاله رنگ بود
امشب که شوخی هوسش آرمیده بود / جان شراب بر لب ساغر رسیده بود
درد طلب بلاست، وگرنه رفیق خضر / لب تشنگی خویش در آیینه دیده بود