صائب تبریزی › شمارهٔ ۴۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویش / نیست یک تن به تمامی چو من اندر فن خویش
سر مینای می و همت او را نازم / که گرفته است گناه همه بر گردن خویش
این چه بخت است که هر خار که گل کرد از خاک / در دل آبله من شکند سوزن خویش