عطار › مناجات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خداوندا دلم آزاد گردان / به فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسیار دارم / ولکین جمله را اقرار دارم
قلم درکش باین طومار عصیان / که غرقم اندرین دریای طوفان
خداوندا ترا زیبد حکومت / که وصفت را ندانم حدّ وغایت
خداوندا بسی من دردمندم / درین دنیای دون بس مستمندم
خداوندا مرا دنیا زبون کرد / ز کوی عاشقان تو برون کرد
خاوندا ازین کویم برون کن / بکوی عاشقانم خود درون کن
خداوندا بلا بسیار دیدم / درین کو من جفا بسیار دیدم
محلّ آن شده کازاده باشم / میان سالکان استاده باشم
خداوندا نباشد حال بیتو / خداوندا نباشد قال بی تو
توئی حال و توئی قال و توئی روح / ز تو گردان شده کشتیّ هر نوح
هر آنکس را که خواهی تاج بدهی / ز ملک عافیت صد باج بدهی
هرآنکس را که خود را یار خوانی / ز خواب غفلتش بیدار خوانی
خداوندا توئی درمان و دردم / برحمت سرخ گردان روی زردم
خداوندا مرا مقصود دین است / کزویم علم شرعی در نگین است
خداوندا مرا در علم جان ده / تو این اسرار پنهانم عیان ده
خداوندا توئی حلال مشکل / ز تو باشد مرا دیدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم امانی / که حلّ مشکلات این جهانی
خداوندا اگرچه اهل عالم / بسوی دیگران دارند مقدم
مرا چون تونباشد یارو همدم / ز دین مصطفی هستم مکرّم
بحمدالله که عطّار فقیرت / شده در ملک معنی چون اسیرت
خداوندا باو فضل و کرم کن / برو علم معانی خوان و دم کن
خداوندا ز تو انعام خواهم / ز خنب عافیت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها کن / ز فضل خویشتن اینم عطا کن
خداوندا دگر طاقت ندارم / تو زین وحشت سرا بیرون درآرم
تمام اولیا از وی بجستند / که از مکر چنین مکّاره رستند
خداوندا ز تو اینم مراد است / که آزادی و فردی در نهاد است
خداوندا به پیشت سهل باشد / که کار این چنین مسکین برآید
خداوندا فراغت خواهم از تو / بده تا گرددم زاینحال نیکو
خداوندا ازین دریای جودت / بده یک قطره تا آرم سجودت
مرا از بحر جودت شبنمی بس / ز داروخانه‌ات یک مرهمی بس
اگربدهی تو از خورشید نورم / برد ماه معانی تا به طورم
خداوندا تو احمد کن شفیعم / که تادنیا و دین گردد مطیعم
خداوندا بذات پاک حیدر / بکن این جسم و جانم را منوّر
خداوندا مراده آشیانی / بکنج عافیت بدهم مکانی
که تا این پنج روزه عمر باقی / بطاعت صرف سازم همچو ساقی
خداوندا از آن ساقیّ کوثر / شرابم ده که تاگردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهی / که از ظلمت شدم مثل گیاهی
خلاصی ده از این ظلمت تو ما را / که تا یابم ز تو نور بقا را
خداوندا درین محنت فسردم / ز هستیهای خود کلیّ بمردم
خداوندا مرا انعام دادی / ز بحر حیرتم صد جام دادی
خداوندا ترا حکم جلالست / از آنم شاعری سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطایست / که اوراد ملایک در سمایست
خداوندا مرانظمی روانست / که مقصود همه انسانیانست
خداوندا توام این نطق دادی / نظام ملک عالم را نهادی
خداوندا تو میدانی که عطّار / نرفته یک قدم بی نظم اسرار
خداوندا نیم زرّاق و سالوس / نکردم تختهٔ خسران بکالوس
خداوندا بدین مصطفایم / به اسرار علیّ مرتضایم
خداوندا بفرزندان حیدر / گناه بنده را بخشی چو بوذر
خداوندا دعازین به ندارم / شفیعم او بود روز شمارم
شفاعت خواه من در روز محشر / علیّ مرتضا شبّیر وشبّر
مناجاتم بنام مرتضا ختم / که او بوده میان اولیا ختم