بدان خود را و خود را کن فراموش / تو جوهر ذات را میدان و بخروش
بدان خود را که تا مظهر ببینی / ز وصلت نامهام اظهر ببینی
بدان خود را که حلّاجم چنین گفت / که از اسرارنامه دُر توان سفت
بدان خود را که مرغ لامکانی / کتاب طیر ما را آشیانی
بدان خود را و خسرو دان تو معنا / الهی نامه گفتست این معمّا
بدان خود را که پند من شفیق است / مصیبت نامهات این دم رفیقست
بدان خود را که بلبل نامهداری / به اشترنامه کی همخانه داری
بدان خود را اگر تذکیره خوانی / جمیع اولیا را دیده دانی
بدان خود را که این معراج نامه / به هفتم آسمان دارد علامه
بدان خود را که این مختارنامه است / دو عالم را از و دانه و دام است
بدان خود را جواهر نامه کن کوش / بشرح القلب من فی الحال می نوش
بدان خود را که این هفده کتب را / نهادم بر طریق علم اسما
شمار بیت اینها را بگویم / من از کشف معانی تخم جویم
دویست و دو هزار و شصت بیت است / برای سالکان هر بیت بیت است
مرا در علم و حکمت بس کتبها است / ولیکن آن به پیش مرد داناست
هر آن شخصی که خواند او تمامش / بهشت عدن میباشد مقامش
همه علمی به پیش او مکمل / همه حکمت به پیش او مسجل
هر آن دانا که آن جمله نیابد / بجهد وسعی خود دو سه بیابد
تمام علم و حکمت اندرین دوست / طریق اولیا میدان در این کوست
همه در این کتب پیدا ببیند / ازو مقصود هر دو کون چیند
کدامند این کتب ای یار شبخیز / که دارد او دمی همچون قمر تیز
کتاب جوهر الذاتست و مظهر / بود در پیش دانای مطّهر
همه در پیش دانا هست روشن / به پیش عارفانش همچو گلشن
هر آنکس را که دولت بختیار است / مراورا این کتبها در کنار است
هر آنکس کو بحیدر راه بین شد / بجوهر ذات و مظهر همنشین شد
هر آنکس کو محبّ هر دو پور است / مراورا این کتبها همچو نور است
دو پور و دو کتب از بهر شاه است / دگرها غرق دریای گناه است
هر آنکس کو ازین بحر است آگاه / صفات ذات او شد قل هوالله
محمّد بود از بهر حق آگاه / نمیدانی از آن گم کردهٔ راه
به ره از هستی خود شو گریزان / که تایابی مقام قرب جانان
ترا چندانکه گفتم غیر کردی / بمعنی خویش را در دیر کردی
دریغا سی ونه سال تمامت / بکردم درمعانیها سلامت
همه اوقات من در پیش نادان / برفت از دست کو مرد صفادان
ولیکن شکر گویم صد هزاری / که دارد ملک اسرارم مداری
دوعالم گر ازین اسرار گویند / نه براین شیوهٔ عطّار گویند
بحمدالله که عارف راز دار است / چو اشترهای مستم در قطار است
مرا ملک سلیمان درنگین است / که انسانم بمعنی همنشین است
ز بهر عارفان دارم کتبها / که گویندم دعا در صبح اعلا
هلا ای عاشق مست سخندان / ترا باشد همه اسرار در جان
بگویم با تو حال دین و تقوا / اگرداری دمی با من مدارا
ز آدم تا به این دم علم دارم / چو تخم عشق درجانت بکارم
ز آدم نور عرفان گشت پیدا / ولی در پرده پنهان بود آنجا
بدور مصطفی کرد اوظهوری / بجان حیدر آمد او چو نوری
ز حیدر شاه بشنید و نبی گفت / به همراهان اهل فسق کی گفت
ز آدم تا بایندم سر همو گفت / یکی منصور بی دانش فرو گفت
سرش اندر سر اینکار رفت او / مرا خود او همی گوید که رو گو
وگرنه من کیم یک مستمندی / چو صیدی اوفتاده درکمندی
کمندم او فکند و صید اویم / ز چوگانش در این میدان چو گویم
رو ای درویش سالک راه او گیر / شنو اسرار معنیهاش از پیر
برو در لو کشف بنگر زمانی / اگر داری بکویش آشیانی
که تا حل گرددت اسرار مشکل / شوی اندر طریقت مرد کامل
ترا انسان کامل میتوان گفت / منافق را چو جاهل میتوان گفت
اگرداری ز علم دین تونوری / تو داری در دو عالم خوش حضوری
تو داری آنچه مقصود جهان است / از آن جایت بچارم آسمانست
بیا این گنج را سرپوش بردار / که تا بینی تو روی خوب دلدار
بیک صورت بیک معنی بیک حال / همو باشد درون این زمان قال
ولیکن خاص دیگر یار دیگر / برون پرده خود اغیار دیگر
بیک جوزی که نامش چار مغز است / تو اصل روغنش میدان که نغز است
دگرها را بباید سوختن زود / که تا از وی برآید بوی چون دود
دگر آن روغنش گر در چراغی / بمانی و بسوزیش چو داغی
ازو مقصود دیگر نیز زاید / که پیش اهل معنی رو نماید
شعاع او نمیدانی و رفتی / همان بهتر که اندر خاک خفتی
تو این خورشید انور را نبینی / چو کوران بر سر رهها نشینی
کسی کو روز این خورشید نادید / بشب او شمع ما را او کجا دید
جهان اندر جهان خورشید و نور است / وگراندر جنان رضوان و حور است
مرا با اصل اینها کار باشد / هم اویم دلبرو دلدارباشد
چو بد اصلی ندانی اصل خود را / ترا کی باشد اندر کوی ما جا
تو ناپاکی و هم ناپاک زاده / ز حتّ شهسوار ما پیاده
هر آنکس را که حبّ حیدری نیست / شعاع روی او خود انوری نیست
هر آنکس کو باین ره راه برده / ز عرش هفتمین خرگاه برده
بیا در راه حق جان را فدا کن / پس آنگه کار خود با او رها کن
بیا و صدق خود بر صادقان خوان / تو حال معنوی بر عاشقان خوان
میا درخانهٔ مستان تو هشیار / اگر هستی تو واقف خود ز اسرار
اگر آئی چو ایشان مست گردی / بدور مالکان پابست گردی
ولیکن هر که صالح نیست چون ما / ندارد او میان اولیا جا
اگر هستی تو قابل جای داری / تو بیشک در بهشت خود پای داری
وگرنه میشوی همچون حماری / به انسانت نباشد هیچ کاری
دریغا و دریغا و دریغا / که کردی خویش را در دین تو رسوا
تو انسان بودی و انسان تو بودی / میان اولیا برهان تو بودی
تو انسان بودی و انسان رفیقت / محمّد بود در عقبی شفیقت
تو انسان بودی و انسانت میثاق / ولیکن در معانی گشتهٔ عاق
تو انسان بودی و انسان امیرت / امیرالمؤمنین بُد دستگیرت
ولیکن خویش را نشناختی تو / تو ایمان را بیک جو باختی تو
دریغا نام فرزندیّ آدم / که باشد بر تو این نام مسلّم
تو شرعش را چو من دان ای برادر / بکن از لفظ عطّار این تو باور
بهر چه الله گفت احمد چنان کرد / نماز خویش را بر آسمان کرد
بخاطر هیچ غیر او میآور / تمامی ورد او الله اکبر
تو گر اندر نمازی خواب داری / ز رحمت روی خود بی آب داری
نماز و روزهات بر هیچ باشد / ز طوق لعنتت صد پیچ باشد
بخاطر فکر دنیا همچو نمرود / شدستی پیش اهل الله مردود
اگر خواهی که با مقدار باشی / به این عالم تو با اسرار باشی
بکن پیشه تو عزلت را بعالم / که گویندت توئی فرزند آدم
بکن همره تو علم عارفان را / که تا همره شوی تو صالحان را
بکن با علم معنی آشنائی / که تا آید به قلبت روشنائی
بکن اصلاح ملکت ای برادر / اگر هستی تو خود ازنسل بوذر
ز نسل بوذر غفّار دیدم / بتون از وی معانیها شنیدم
ازو احوال جانان گشت معلوم / نبد پیش من این اسرار مفهوم
هر آنکس کو ز اسرارش خبر یافت / چو جبریل آسمان در زیر پر یافت
هر آنکس کو معانی را بداند / کلام الله را از بر بخواند
مرا مقصود معنیهاش باشد / میان جان من غوغاش باشد
ز معنیّ کلام الله محوم / نه چون مفتی بیمعنی است صحوم
مرا فتوی ز حکم این کلام است / نه ازگفتار شیخ و شرح عامست
ز شرح عام بگذر شرح او خوان / که تا گردی معانی دان قرآن
به پیشم کفر باشد قول مفتی / بدام زرق و سالوسش نیفتی
تو گرد فشّ و دستار بلندش / نگردی تا نیفتی در کمندش
تو ایشان را مدان انسان عاقل / که ایشانند مثل خر در آن گل
تو از ایشان مجو معنی قرآن / از ایشان گرروایت هست برخوان
روایت حقّ ایشان شد به تقلید / مرا خود نطق قرآنست و توحید
تو گرد عارفان راه حق گرد / بدین مصطفی میباش خود فرد
تو شرع مصطفی چون شاه من دان / که او بوده است نصّ و بطن قرآن
امیرالمؤمنین انسان کامل / به پیشش هر دوعالم یک منازل
تو منزلگاه شاه ما چه دانی / وگردانی چرا مظهر نخوانی
ز مظهر گرددت روشن شریعت / معانی دان شوی در سرّ وحدت
ز مظهر تو طریقت را بیابی / بجوهر ذات من خود نور یابی
ز جوهر ذات من ذات خدابین / حقیقت در وجود انما بین
مرا دانای اسرار معانی / بگفتا ای رفیق من چه خوانی
بگفتم سورهٔ یوسف ز اوّل / به آخر سورهٔ طاها مکمّل
بیا ای نور خود را نیک بشناس / ز شیطانان دنیا زود بهراس
تو این خلقان دنیا را شناسی / که ایشانند چون شیطان لباسی
کسی کو زین چنین شیطان جداشد / مراو را طوق ازگردن رها شد
ولیکن این چنین دولت که یابد / کسی کز جاه دنیا روی تابد
بگویم اصل درویشی کدام است / که این معنی بعالم نی بعام است
بگویم با تو ای درویش کن گوش / مکن ما را در این معنی فراموش
به اوّل آنکه پیش نور باشی / دوم آنکه ز دنیا دور باشی
سیم آنکه ز خلق این جهان تو / کناره گیری و باشی تو نیکو
ز اوّل نور میدانی چه باید / بود پیری که از وی علم زاید
نه آن علمی که زرّاقان بخوانند / نه آن علمی که سالوسان بدانند
بنور آن علم آموزد که حق گفت / نه آن علمی که او وی را سبق گفت
بتو از معنی قرآن بگوید / ز سرّ مَن عرف عرفان بگوید
بروای یار ازدنیا جدا شو / پس آنگه در معانی رهنما شو
هر آنکس کو خبر از بود دارد / همه دنیا و دین نابود دارد
مر او را با اناالحق کار باشد / چه پروایش ز پای دار باشد
ز اصل و وصل دارم من خبرها / که تا گردی تو واقف از خطرها
که این دنیا خطر بسیار دارد / بسی را همچو خود افگار دارد
خداوندا ازین جمله خطرها / نگهداری تو درویشان دین را
که درویشان ترا دانند و خوانند / ز اسرار تو خود درها فشاند
ز درویشی تو سلطانی و برهان / ترا باشد مراد از وصل جانان
توئی آنکه بحکمت همنشینی / طریق شرع را در خویش بینی
شریعت خانهٔ دان همچو این بند / طریقت اندرو هم قفل و هم بند
حقیقت یار در خانه نشانده / همه مستان حق جانها فشانده
همه کرّوبیان لبیّک گویان / بگرد خانه خود از بهر جانان
بیا ای دوست بنشین باهم آنجا / میفکن این چنین روزی بفردا
هر آنکس کو چنین نقدی ز کف داد / به نسیه عمر خود بر هیچ بنهاد
بنقد این سود در بازار عشق است / برای عاشقان اذکار عشق است
بذکر دوست مست مست مستم / بهشیاریّ او از جای جستم
تو هم پاداری و گوش و بصر هم / بکن از غیر حق این دم حذر هم
بجه از جوی این دریای پرخون / وگرنه اوفتی دروی هم اکنون
هر آنکس کو زجوی این جهان جست / بدریای جنانش هست صد شصت
بهر شستی هزاران ماهی حور / فتاده هم ز رضوان با چنان نور
اگر تو ای برادر هوشداری / سخنهای معانی گوش داری
در آیینی نهان صد بحر اسرار / بهر بحری هزاران درّ شهوار
تو آن دُر در همه الفاظ من دان / که تا گردد معانی بر تو آسان
هر آنکس کو معانی دان چو من شد / ملایک پیش او بیخویشتنشد
هر آنکو کو بداند سرّ جانان / برد همراه خود او کلّ ایمان
هر آنکس را که ایمان نیست مرده است / به آخر خویش با شیطان سپرده است
هرآنکس راکه حقّ شد رهنمایش / دو عالم شد تمامی زیر پایش
هرآنکس کو بحکمت پیش دیده / طریق شرع را در خویش دیده
هر آنکس کو نظاره کرد جان را / طلاقی داد او ملک جهان را
تو اندر این جهان تا چند باشی / به این مشت دغل در بند باشی
شکن این بند از دنیا برون شو / بکوی آخرت چون من درون شو
که تا بینی کیانند مست جبّار / ولی درخلوت یارند هشیار
ز هشیاران عقبایت خبر نیست / بشیطانان دنیایت ظفر نیست
تو شیطان را بگیر و دور انداز / درون بوتهٔ دنیاش بگداز
که تا ایمن شوی از مکرش ای یار / وگرنه درجهان گردی تو مردار
هر آنکس کو شود مردار خواره / وجود او جراحت گشت و پاره
ز مردار جهان بگذر چو مردان / که تا گردی مطهّر بهر جانان
هرآنکس کو ز آلایش برونست / هم او مقصود کلّ کاف ونونست
ز بهر تو سخن بسیار گفتم / دو صد من گوهر اسرار سفتم
دو عالم راز بهرت راست کردم / ز دوزخ من ترا در خواست کردم
چه حاصل چونکه ننیوشی تو پندم / برین اوقات بی معنیت خندم
ز اوقاتت هزاران گریه زاید / رهت مالک بدوزخ میگشاید
پس آنگه خط مردودی کشندت / بقعر دوزخ تابان برندت
ببین اوقات خود را ای برادر / مکن تو گفت شیطان هیچ باور
هزاران آدمی کو علم خوانده / بگرد خویشتن خطّی کشانده
که من در علم خود ناجی شدستم / میان عالمان عالی شدستم
همی گوید دماغم پر ز علمست / همه اجسام من خود کان حلمست
مرا از علم و حلمت حال باید / نه همچون آن مدرّس قال باید
ز حال انسان کامل نور گردد / ز قال بد مدرّس کور گردد
غلطهای حماران درس گویند / میان مدرسه خود قرس گویند
ز قرس و درس بگذر راه او گیر / پس آنگه رو بخاک راه اومیر
وگرنه کور گردی اندرین راه / نگردد هیچکس از حالت آگاه
هرآنکس کو بباطن کور باشد / بباطن خود زعلمم عور باشد
هر آن کز علم معنی دیده کور است / باو این علم دنیا نیز زور است
بیا از علم معنی پرس ما را / اگرداری بحال خویش پروا
برو تو مظهرم را سرّ کلّ دان / درو گفتم همه اسرار آسان
برو او را ز سر تا پا بخوانش / که تا گردی تو نور آسمانش
بتابی بر جمیع خلق عالم / منوّر باشی همچون نور آدم
بدانش خود کلید علم معنا / بدانش خود تونور روح عیسی
کلید جمله توحید الاه است / بر این معنی شه مردان گواه است
شه مردانست علم وحال و گفتم / ازو من درّ هر اسرار سفتم
اگر صد قرن باشد عمر نوحت / بدنیا دمبدم باشد فتوحت
چو اسرارش ندانی خود تو گیجی / میان عارفان بر مثل هیجی
برو عارف شو و اسرار او دان / پس آنگه مظهر انوار او دان
که تاکشفت شود اسرار مبهم / شوی در پیش اهل الله محرم
مرا شوقش ز عالم کرد بیرون / بعشقش آمدم در عالم اکنون
بعشقش زنده باشم در جهان من / شدم دانای سرّ لامکان من
زنم لبّیک منصوری بعالم / به دانا ختم شد والله اعلم
هر آنکس را که دانا همنشین است / بر او علم معانی خود یقین است
هر آنکس کو ز دانا روی تابد / به آخر او جزای خویش یابد
ترا دانا رفیق نیک باشد / که تا از چاه کفرت خود برآرد
ترا دانا رفیق ملک جانست / که در شهر معانی او زبان است
ترا دانا بسوی خویش خواند / بمحشر از صراطت بگذراند
ترا دانا دهد از حوض کوثر / شرابی همچو روح جان مطهّر
ترا دانا کند واقف ز اسلام / مرو در کوی نادان کالأنعام
ترا دانا ز دانش راز گوید / طریق علم معنی بازگوید
ترا دانا کند ازحال آگاه / برو تو فکر خود کن اندرین راه
ترا دانا بحقّ واصل کند زود / اگر صافی کنی این جسم مقصود
ترا دانا همه توحید گوید / ز نوروز محبّت عید گوید
ترا دانا کند خود عقل همراه / ترا دانا کند از حالت آگاه
ترا دانا بحکمت رهنمون کرد / پس آنگه روح حیوانی برون کرد
ترا دانا زاصل کار گوید / میان شرع و حکمت یار گوید
ترا دانا براه فقر آرد / درون توبه عشقت گذارد
ترا دانا زند از عشق اکسیر / که تا آرد ز غشّ فسق تطهیر
ترا دانا کند از من خبردار / که تا آئی بسوی من دگر بار
ترا دانا هم از عطّار گوید / نه از قاضیّ و از طرّار گوید
ترا دانا برون آرد ز تقلید / نماید خود ترا این راه توحید
ترا دانا ز فکر و شیخ و مفتی / برون آرد مثال نوح و کشتی
ترا دانا ز مکر او رهاند / چو نوحت اندر آن کشتی نشاند
ترا دانا مثال بحر باید / که لب خشک آید و خوش رخ گشاید
ترا دانا دهد از عشق بهره / تو باشی در معانیهاش شهره
ترا دانا رهاند از بدیها / مکن خود را چو شیخ بدتورسوا
ترا دانا بشرع مصطفی خواند / دگر بر تو طریق مرتضی خواند
طریق مرتضی ایمان کل دان / وزو هر دم کتاب عاشقان خوان
طریق مرتضی یک راه دارد / حقیقت را بمعنی شاه دارد
شریعت کرد او شد در طریقت / طریقت ورد او شد در حقیقت
حقیقت غیر او من غیر دانم / چو منصور این معانی من بخوانم
از آن درجسم عطّار آمدی تو / که برگوئی اناالحق را تو نیکو
اناالحق هم توئیّ و هم تو باشی / میان عاشقان محرم تو باشی
درون شمع احمد راه دیدم / شه مردان از آن آگاه دیدم
کسی بهتر ازو این ره نرفته / وگر رفته رهش از وی شنفته
کسی دیگر ندارد حدّ این قرب / وگر گوید بحلقش ریز خود سرب
مرا تیز است مظهر سرب ریزان / میان جان دشمن نار سوزان
تو سربش ریز در حلق و برون شو / بجوهر ذات من چون درون شو
که تا گردی همچون شیخ مردان / از آنکو نخوتی دارد چو شیطان
هر آنکس را که نخوت یار باشد / امیر ما ازو بیزار باشد
امیرم آنکه مدّاحش خلیل است / تولّدگاه او خانهٔ جلیل است
بکعبه زاد از مادر امیرم / از آن شد حلقهٔ او دستگیرم
بدانستم من این دم راه خود را / از آن گشتم بعالم مست و شیدا
هر آنکس را که حیدر راهبر شد / درون جنّت او همچون قمر شد
هر آنکس را که حیدر دوستار است / محمّد خود شفیعش در شمار است
هر آنکس را که حیدر میر دین شد / خوارج بیشکی با او بکین شد
هر آنکس را که حیدر مقتدایست / تمام جان و تن نور صفایست
هر آنکس را که حیدر میر باشد / چه پروایش ز شاه و میر باشد
هر آنکس را که حیدر پیش خواند / بدرب هیچکس او را نراند
هر آنکس را که حیدر خود شفیق است / خداوندش بمعنی دان رفیق است
هر آنکس را که حیدر شد طلبکار / هزارش یوسف مصری خریدار
هر آنکس را که حیدر شد امامش / همه اسرار معنی شد تمامش
هر آنکس را که حیدر یار غار است / چه پروایش ز زهر و نیش مار است
هر آنکس را که حیدر لطف دارد / بجنت حوریانش عطف دارد
هر آنکس را که حیدر کرد بیرون / خدا بیزار گشت ازوی هم اکنون
هر آنکس را که حیدر نور تن شد / مر او را حلّهٔ ایمان کفن شد
هر آنکس را که حیدر جام دارد / در او مستی حقّ آرام دارد
هر آنکس را که حیدر شد زبانش / بخواند مظهر وداند بیانش
هر آنکس را که حیدر گفت سلمان / تو او را بوذر و غفّار میخوان
هر آنکس را که حیدر شد محبّش / طبیب حاذق آمد کلّ طبّش
هر آنکس را که حیدر حقّ نماید / درخت دید از ذاتش برآید
برو ای یار برخطّش بنه سر / که تا آزاد گردی همچو بوذر
برو ای یار گفتم گوش کن تو / میان عارفان خاموش کن تو
اگر خاموش بنشینی چو مردان / نباشد خود ترا ز اسرار نقصان
وگرگوئی بکشتن میکشندت / بگویندت توئی رافض برندت
ندانستی که رافض کیست ای سگ / بگویم تا شود خود خشکت این لب
روافض آنکه دین شه ندارد / بکوی مرتضی این ره ندارد
روافض آنکه ملعون شد در اسلام / ندارد او براه شاهم اقدام
روافض آنکه دین غیر دارد / بکوی غیر حیدر سیر دارد
روافض آنکه حق بیزار زو شد / بدوزخ مالکان دل زار ازو شد
روافض آنکه دین تغییر داده است / بغیر راه حق راهی نهاده است
روافض آنکه او اغیار دیده است / تمام آل احمد خار دیده است
روافض آنکه ازتوحید دور است / بعلم چار مذهب خود کفور است
مرا نام احد بس دل پسند است / که ایمانم بسی شیرین چو قنداست
مرا احمد بشرعش ره یکی داد / نهادی تو مراو را چار بنیاد
خدا و مصطفی را دور کردی / بهر دو کون خود را کور کردی
امیرمؤمنان را دین چو تو نیست / ویا چون حنبل و شافع نکو نیست
همه را راه راه احمدی هست / ولی در ذات بعضی بس بدی هست
ابابکر و عمر را دوست دارید / همه را پیرو احمد شمارید
همه را دین حق یک شد نه دو شد / ترا خار مغیلان در گلو شد
ترا ایمان سلمانیت باید / که تا خورشید از کوهت برآبد
ترا ایمان بایشان هست محکم / که ایشانند نورذات آدم
چرا غافل شدی از حال ایشان / مگر رفته است از ذات تو ایمان
مرا ایمان علیّ مرتضایست / که او در دین احمد مقتدایست
مرا دین نبی از وی مسلّم / که او بد مصطفی را یارو همدم
مرا تعلیم دین مصطفی کرد / همه مذهب ز دین او جدا کرد
مرا کرد او اشارت خود بجعفر / که ازگفت ولیّ حقّ بمگدز
بگفتا گفت او گفت نبیّ است / بمعنی و بتقوی او ولیّ است
بزهد و پاکی او حق گواه است / تمام اولیآ را عذر خواه است
باو ختمست ایمان و توکّل / تو بر غیرش مکن چنگ توسّل
که دارد چون تو شاهی پاک و معصوم؟ / مرا از لطف خود مگذار محروم
تو بحر حلم و کان جود و علمی / تو مست بادهٔ صافی و سلمی
ترا باده ز دست باب دادند / تمام اهل حق را آب دادند
کرا قدرت که آن باده بنوشد / مگر او جامهٔ شاهی بپوشد
کرا قدرت که پا بر کتف احمد / نهد غیر از تو ای سلطان سرمد
کرا قدرت که گوید لو کشف را / و یا داند وجود من عرف را
کرا قدرت که گویدحق بدیدم / و یا گوید که از او این شنیدم
کرا قدرت که استادیّ جبریل / کند در علم قرآن تا به انجیل
کرا قدرت که او اسرار داند / به پیش او مگر عطّار داند
چو عطار این زمان از سرگذشتهاست / به جان جان جان مهرت نوشته است
بگوید سرّ اسرارت به هر کو / برآرد نعرهٔ یاهو و من هو
ورای ذکر تو ذکری ندارم / ورای فکر تو فکری ندارم
توئی مظهر نمای کل مظهر / توی اندر وجود من منوّر
جهان از نور تو روشن شناسم / همین باشد بمعنی خود لباسم
به پیش احمق نادان چگویم / که یک گامی نرفته او بکویم
مرا از احمق نادان گریز است / که کار احمقان جنگ و ستیز است
برو بر گفت دانایان عمل کن / نه همچو احمقان مکر و دغل کن
مرا باشد زبان چون نور روشن / ترا باشد زبان گفت الکن
بمظهر گفتهام آنچه خدا گفت / که او در گوش جان من ندا گفت
که من روشن ترم از نور خورشید / گرفته همچو عاشق ملک جاوید
من این مظهر بلفظ عام گفتم / گهی پخته و گه خود خام گفتم
که فهم خلق دروی خوش برآید / ز جهل و کبر خود بیرون درآید
وگرنه خود بالفاظ شریفش / همی گفتم که میآید حریفش
دل درویش ازو محروم ماند / به پیش خادم و مخدوم ماند
بچشم دانش اندر وی نظر کرد / همه عبّاد عالم را خبر کن
درو گم کردهای من علم عالم / ز دور خویشتن تا دور آدم
تو ختم این معمّا کن که بسیار / سخن دارم من از اسرار دلدار