سنایی › طعنه بر علمای دنیاجو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سنایی ز جسم و جان تا چند / برگذر زین دو بی‌نوا در بند
از پی چشم زخم خوش چشمی / هر دو را خوش بسوز همچو سپند
چکنی تو ز آب و آتش یاد / چکنی تو ز باد و خاک نوند
چکنی بود خود که بود تو بود / که ترا در امید و بیم افگند
تا بوی در نگارخانهٔ کن / نرهی هرگز از بیوس و پسند
چون گذشتی ز کاف و نون رستی / از قل قاف و لام دانشمند
همه از حرص و شهوت من و تست / علم و اقرار و دعوی و سوگند
باز رستی ز فقر چون گشتی / همچو لقمان به لقمه‌ای خرسند
نزد من قبله دوست عقل و هواست / هر چه زین هردو بگذری ترفند
مهبط این یکی نشیب نشیب / مصعد آن دگر بلند بلند
مقصد ما چو دوست پس در دین / ره چه هفتاد و دو چه هفتصد و اند
چو تو در مصحف از هوا نگری / نقش قرآن ترا کند در بند
ور ز زردشت بی‌هوا شنوی / زنده گرداندت چو قرآن زند
طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم / حسد و کبر و حقد بد پیوند
هفت در دوزخند در تن تو / ساخته نفسشان درو دربند
هین که در دست تست قفل امرزو / در هر هفت محکم اندر بند
همه ره آتشست شاخ زنان / که ابد بیخ آن نداند کند
ملک اویی کز آن همی ترسی / تو شوی مالک ار پذیری پند
آن نه بینی همی که مالک را / نکند هیچ آتشیش گزند
دین به دنیا مده که هیچ همای / ندهد پر به پرنیان و پرند
دین فروشی همی که تا سازی / بارگی نقره خنگ زین زرکند
خر چنان شد که در گرفتن او / ساخت باید ز زلف حور کمند
گویی از بهر حشمت علمست / اینهمه طمطراق خنگ و سمند
علم ازین بار نامه مستغنیست / تو برو بر بروت خویش بخند
مهرهٔ گردن خر دجال / از پی عقد بر مسیح مبند
از پی قوت و قوت دل گرگ / جگر یوسفان عصر مرند
کفش عیسی مدوز از اطلس / خر او را مساز پشما گند
شهوتت خوش همی نمایاند / مهر جاه و زر و زن و فرزند
کی بود کین نقاب بردارند / تا بدانی تو طعم زهر از قند
چند ازین لاف و بارنامهٔ تو / در چنین منزلی کثیف و نژند
بارنامه گزین که برگذری / این همه بارنامه روزی چند