سنایی › در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند / به سر تو که همی زیره به کرمان آرند
ور خرد بر تو فشانند همی دان که همی / عرق سنگ سوی چشمهٔ حیوان آرند
ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنک / رخت خر بنده به بنگاه شتربان آرند
هر چه هستیست همه ملک لب و خال تواند / چیست کن نیست ترا تا سوی تو آن آرند
نوک مژگانت بهر لحظه همی در ره عشق / آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند
چینهٔ دام لبان تو زمان تا به زمان / روح را از قفس سدره به مهمان آرند
زلف و خالت ز پی تربیت فتنهٔ ما / عقل را کاج زنان بر در زندان آرند
چشمهامان ز پی تقویت حسن تو باز / فتنه را رقص‌کنان در قفس جان آرند
طوبی و سدره به باغ تو و پس مشتی خس / دستهٔ مجلس تو خار مغیلان آرند
هدیه‌شان رد مکن انگار که پای ملخی / گلهٔ مور همی پیش سلیمان آرند
خاکپای تو اگر دیده سوی روح برد / روح پندارد کز خلد همی خوان آرند
از پی چشم بدو چشم نکوی تو همی / مردمان مردمک دیده به قربان آرند
بوستان از خجلی پوست بیندازد از آنک / صورت روی تو در دیدهٔ بستان آرند
عاشقان از خم زلف تو چه دیدند هنوز / باش تا تاب در آن زلف پریشان آرند
باش تا سلطنت و کبر تو مشتی دون را / از در دین به هوس خانهٔ شیطان آرند
باش تا خار سر کوی ترا نرگس وار / دسته بندند و سوی مجلس سلطان آرند
ای بسا بیخ که در چین و ختن کنده شود / تا چو تو مهر گیاهی به خراسان آرند
باش تا خط بناگوش و خم زلف تو باز / عقل را گوش گرفته به دبستان آرند
کی به آسانی عشاق ز دستت بدهند / که نه در دست همی چون تویی آسان آرند
عقد پروین بخمد چون دم عقرب در حال / چون سخن زان دو رده لولو مرجان آرند
کافران گمره از آنند که در زلف تواند / یک ره آن زلف ببر تا همه ایمان آرند
یک ره آن پرده برانداز که تا مشتی طفل / رخت جان سوی سراپردهٔ قرآن آرند
هردم از غیرت یاری تو اجرام سپهر / بر سنایی غم و اندوه فراوان آرند
هر زمان لعل و در و سرو و بنفشهٔ تو همی / دل و دین و خرد و صبر دگر سان آرند
خود چو پروین که مه و مهر همی سجدهٔ عشق / سر دندان ترا از بن دندان آرند
قدر چوگانت ندانند از آن خامی چند / باش تا سوختگان گوی به میدان آرند
شکل دندان و سر زلف تو زودا که برو / سین و نون و الف و یا همه تاوان آرند