سنایی › نه هر که به طور رود موسی عمران شود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود / کفر در دیدهٔ انصاف تو پنهان نشود
تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق / دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود
تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود / تا پریشان نشوی کار به سامان نشود
تا تو در دایرهٔ فقر فرو ناری سر / خانهٔ حرص تو و آز تو ویران نشود
تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی / تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود
هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود / و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود
تو چنان والهٔ نانی ز حریصی که اگر / جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود
صد نمازت بشود باک نداری به جوی / چست می‌باشی تا خدمت سلطان نشود
راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ / دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود
دامن عشق نگهدار که در دیدهٔ عقل / سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود
مرد باید که سخندان بود و نکته شناس / تا چو می‌گوید از آن گفته پشیمان نشود
گر فرشته بزند راه تو شیطان تو اوست / دیو دیوان تو با دیو به زندان نشود
بی خود از هیچ به کفر آیی و این نیست عظیم / با خود از هیچ به دین آیی و درمان نشود
دست بتگر ببر و زینت بتخانه بسوز / گر بت نفس و هوای تو مسلمان نشود
کم زن بد دل یک لخت به عذرا نزند / عاشق مصلح در مصلحت جان نشود
خانهٔ سودا ویران کن و آسان بنشین / حامل عاقل با زیره به کرمان نشود
خواجه گر مردی زین نکته برون آی و مپای / صوفی صافی در خدمت دهقان نشود
گر تو رنگ آوری و طیره شوی غم نخورم / سنگ اگر لعل شود جز به بدخشان نشود
در سراپردهٔ فقر آی و ز اوباش مترس / سینهٔ جاهل جز غارت شیطان نشود
شربت از دست سنایی خور و ایمن می‌باش / زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود