سنایی › این قصیدهٔ را هم هنگام اقامت در سرخس سروده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس / کار درگاه خداوند جهان دارد و بس
هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافت / ای برادر کس او باش و میندیش از کس
بندهٔ خاص ملک باش که با داغ ملک / روزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس
گر چه با طاعتی از حضرت او «لا تامن» / ور چه با معصیتی از در او «لا تیاس»
ور چه خوبی به سوی زشت به خواری منگر / کاندرین ملک چو طاووس بکارست مگس
ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین / زیرکان با تو نیارند زد از بیم نفس
کز گران سنگی گنجور سپهر آمد کوه / وز سبکساری بازیچهٔ باد آمد خس
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک / برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس
همره جان و خرد باش سوی عالم قدس / نه ستوری که ترا عالم حسست جرس
پوست بگذار که تا پاک شود دین تو هان / که چوبی پوست بود صاف شود جوز و عدس
عاشقی پرخور و پر شهوت و پر خواب چو خرس / نفس گویای تو ز آنست به حکمت اخرس
رو که استاد تو حرصست از آن در ره دین / سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس
نام باقی طلبی گرد کم آزاری گرد / کز کم آزاری پر عمر بماند کرکس
در سر جور تو شد دین تو و دنیی تو / که نه شب پوش و قبابادت و نه زین نه فرس
چنگ در گفتهٔ یزدان و پیمبر زن و رو / کآنچه قرآن و خبر نیست فسانه‌ست و هوس
اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین» / یعنی ندر ره دین رهبر تو قرآن بس
آز بگذار که با آز به حکمت نرسی / ور بیان بایدت از حال سنایی بر رس