سنایی › قصیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ذات رومی محرم آمد پاک دل کرباس را / امتحان واجب نیامد سفتن الماس را
تو کمان راستی را بشکنی در زیر زه / تیر مقصود تو کی بیند رخ برجاس را
موج دریا کی رسد در اوج صحرای خضر / در بیابان راه کمتر گم کند الیاس را
گر هوا را می‌نخواهی دیبه را بستر مکن / دانه‌ها را می نسنگی سنگ بر زن طاس را
از یکی رو ای اخی پیش ریاست می‌روی / وز دگر سو ای ولی می‌پروری ریواس را
بر مخندان بر درر آب رخ لبلاب را / بر مگریان بر خرد چشم سر سیواس را
از برای پاکبازی چاک بر زن پیله را / وز برای خاکبازی خاک برزن پاس را
تا گران حنجر شوی در صومعهٔ تحقیق باش / چون سبک‌سر تر شوی لاحول کن خناس را
گر هوا را چون سکندر سد همی سازی چه سود / چون سکندر هر زمان در سینه کن احواس را
بی بصر چون نرگس اندر بزم نااهلان مشو / رتبت مردم نباشد مردم اجباس را
رو آن داری که از بر بربیاری یک زمان / آن گروه بد که غارت می‌کنند انفاس را
رنگرز را گر کمال جهد و جد باشد رواست / که به کوشش مدتی احمر کند الماس را
چون ضمانی می‌دهی در حق خود مشهور ده / و آنچه ثابت می‌کند حجت بود قرطاس را
از برای کشتنی می‌کند بینی پای را / وز برای خوشه دزدی تیز داری داس را
تا تهی باشد به پیش پردلان خالی مباش / آتش افزایی چو خالی می‌کشی دستاس را