سنایی › از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان / تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین / آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر / در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم / چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون / من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی / با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی