سنایی › فصل اندر درجات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
جانت را دوزخ آشیانه مکن / خاطرت را محالْ خانه مکن
گرد بیهوده و محال مگرد / بر در خانهٔ خیال مگرد
از خیال محال دست بدار / تا بدان بارگه بیابی بار
اندرین بحر بیکرانه چو غوک / دست و پایی بزن چه دانم بوک
کان سرای بقا برای تو است / وین سرای فنا نه جای تو است
آن سرای بقا تراست مُعد / یوم بگذار و جان کن از پی غَد
در جهان زشت و نیکو و چپ و راست / ناخلف زادگان آدم راست
پایه بسیار سوی بام بلند / تو به یک پایه چون شوی خرسند
پایهٔ اول اندرو حلم است / کو به تحقیق خواجهٔ علم است
جمع کردی بر اوّلین پایه / خرد و جان و صورت و مایه
تو حقیقت بدان که در عالم / از برای نتیجهٔ آدم
نیست از بهر آسمان ازل / نردبان پایه به ز علم و عمل
بهر بالا و شیب منزل را / حکمت جان قوی کند دل را
اندرین راه اگرچه آن نکنی / دست و پایی بزن زیان نکنی
هرکه او تخم کاهلی دارد / کاهلی کافریش بار آرد
هرکه با جهل و کاهلی پیوست / پایش از جای رفت و کار از دست
بتر از کاهلی ندانم چیز / کاهلی کرد رستمان را حیز
از پی کارت آفریدستند / جامهٔ خلقتت بریدستند
تو به خلقان چرا شوی قانع / چون نگردی بدان حلل طامع
دو دو عالم یکی کند صادق / سه سه منزل یکی کند عاشق
ملک و ملک از کجا به دست آری / چون مهی شست روز بیکاری
روز بیکاری و شب آسانی / نرسی بر سریر ساسانس
تاج و تخت ملوک بی‌نم میغ / دستهٔ گرز دان و قبضهٔ تیغ
از پی سیم و طعمهٔ گردون / پیش مشتی خسیس ناکس دون
کیسهٔ پر مدوز و پرده مدر / کاسه را بر ملیس و عشوه مخر
علم داری به حلم باش چو کوه / مشو از نائبات دهر ستوه
علم بی‌حلم شمع بی‌نور است / هردو باهم چو شهد زنبور است
شهد بی‌موم رمز احرار است / موم بی‌شهد بابت نار است
برگذر زین سرای کون و فساد / ببر از مبدأ و برو به معاد
کاندرین خاک تودهٔ بی‌آب / آتش باد پیکر است سراب