سنایی › داستان باستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
ابلهی دید اشتری به چرا / گفت نقشت همه کژست چرا
گفت اشتر که اندرین پیکار / عیب نقاش می‌کنی هش‌دار
در کژی‌ام مکن به نقش نگاه / تو زمن راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمد / از کژی راستی کمان امد
تو فضول از میانه بیرون بر / گوش خر در خور است با سرِ خر
هست شایسته گرچت آمد خشم / طاق ابرو برای جفتی چشم
هرچه او کرده عیب او مکنید / با بد و نیک جز نکو مکنید
دست عقل از سخت بنیرو شد / چشم خورشیدبین ز ابرو شد
زشت و نیکو به نزد اهل خرد / سخت نیک است از او نیاید بد
به خدایی سزا مر او را دان / شب و شبگیر رو مر او را خوان
آن نکوتر که هرچه زو بینی / گرچه زشت آن همه نکو بینی
جسم را قسم راحت آمد و رنج / روح را راحت است همچون گنج
لیک ماری شکنج بر سر اوست / دست و پای خرد برابر اوست