سنایی › د| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام
در سرِّ قرآن
سرِّ قرآن قران نکو داند / زو شنو زانکه خود همو داند
چون نباشد ز محرمان بنهفت / سرِّ قرآن زبان چه داند گفت
کی بنشناخت جز به دیدهٔ جان / حرف پیمای را ز قرآن خوان
من نگویم اگرچه عثمانی / که تو قرآن همی نکو دانی
هست دنیا مثال تابستان / خلق در وی بسان سرمستان
در بیابان غفلتند همه / مرگ همچون شبان و خلق رمه
اندرین بادیهٔ هوا و هوان / ریگ گرم است همچو آب روان
هست قرآن چو آب سرد فرات / تو چو عاصی تشنه در عرصات
حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر / آب می‌خور به ظرف در منگر
کان کین زان نمایدت اوطان / که تموز است و مهر در سرطان
زان بماندت نهاد بی‌روزه / کآب سرد است و کوزه پیروزه
سرِّ قرآن پاک با دل پاک / درد گوید به صوت اندُهناک
عقل کی شرح و بسط او داند / ذوق سر سرِّ او نکو داند
گرچه نقش سخن نه از سخنست / بوی یوسف درون پیرهنست
بود در مصر مانده یوسف خوب / بو به کنعان رسیده زی یعقوب
حرف قرآن ز معنی قرآن / همچنانست کز لباس تو جان
حرف را بر زبان توان راندن / جان قرآن به جان توان خواندن
صدف آمد حروف و قرآن دُر / نشود مایل صدف دل حُر
حرف او گرچه خوب و منقوشست / کوه از او همچو عهن منفوش است
از درون کن سماع موسی‌وار / نز برون سو چو زیر موسیقار
جان چو آن خواند لقمه چرب کند / دل که بشنود خرقه ضرب کند
لفظ و آواز و حرف در آیات / چون سه چوبک ز کاسهای نبات
پوست ار چه نه خوب و نغز بُوَد / پوستت پرده‌دار مغز بُوَد
حکمت از خبث تو سرود آید / نُبی از جهل تو فرود آید
تا در این تربتی که ترتیب است / تا بر این مرکزی که ترکیب است
به بصر بید بین به دل طوبی / به زبان حرف خوان به دل معنی
بکن از بهرِ حرمتِ قرآن / عقل را پیش نطق او قربان
عقل نبود دلیل اسرارش / عقل عاجز شدست در کارش
تا درین عالمی که پر صید است / تا براین مرکبی که پُر کیدست
تو کنون ناحفاظ و غمّازی / کی سزاوار پردهٔ رازی
تو نگشتی بسرِّ او واقف / نرسیدی هنوز در موقف
تا هوا خواهی و هوا داری / کودکی کن نه مرد این کاری
چون جهان هوا خرد بگرفت / نیکی محض جای بد بگرفت
دیو بگریخت هم به دوزخ آز / یافت انگشتری سلیمان باز
آنگهی بو که صبح دین بدمد / شب وهم و خیال و حس برمد
چون ببینند مر ترا بی‌عیب / روی پوشیدگان عالم غیب
مر ترا در سرای عیب آرند / پرده از پیش روی بردارند
سرِّ قرآن ترا چو بنمایند / پرده‌های حروف بگشایند
خاکی اجزای خاک را بیند / پاک باید که پاک را بیند
شد هزیمت ز سرِّ او شیطان / چه عجب گر رمید از قرآن
در دماغی که دیو کبر دمد / فهم قرآن از آن دماغ رمد
ز استماع قرآن بتابد گوش / وز پی سرِّ سوره نازد هوش
سوی سرِّ نُبی نیارد هوش / جز دل و جانت از زبان خموش
هوش اگر گوشمال حق یابد / سرِّ قرآن ز سوره دریابد