سنایی › الباب الثّالث اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فض| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین
چون تو بیماری از هوا و هوس / رحمة العالمین طبیب تو بس
هرکرا از جلال مایه بُوَد / خرد مصطفاش دایه بُوَد
بست دیوار بهر منت را / سیرت او سرای سنّت را
گر ندانید ای هوا کوشان / بشنوید این سخن ز خاموشان
تا بگویند بر زبان خرد / هرکه دل داد دین او بخرد
کاندرین کورهٔ پر از کوران / واندرین کارگاه مزدوران
ادب او به از خصال شما / خرد او به از کمال شما
او دلیل تو بس، تو راه مجوی / او زبان تو بس، تو یافه مگوی
وهم و حس و خیال رهبر تست / زان همیشه مقام بر درِ تست
مرد همّت نه مرد نهمت باش / چون پیمبر نه‌ای ز امّت باش
سخن او برد ترا به بهشت / ادب او رهاندت ز کنشت
پی او گیر تا سری گردی / خرزی زود جوهری گردی
جان فدا کن تو در متابعتش / چون نداری سرِ معاتبتش
سوی حق بی رکاب مصطفوی / نرود پایت ارچه بس بدوی
تا قدم بر سرِ فلک نزنی / با وی انگشت در نمک نزنی
هرچه او گفت راز مطلق دان / وآنچه او کرد کردهٔ حق دان
قول او ختم دان تو چون قرآن / لفظ او جزم دان تو چون فرقان
دل پر درد را که نیرو نیست / هیچ تیمار دار چون او نیست
شرع و دین ساقی شراب ویست / دیده خفّاش آفتاب ویست
بر تو از نفس تو رحیم‌ترست / در شفاعت از آن کریم‌ترست
از کرم نز هوا و نز هوسی / مهربانتر ز تست بر تو بسی
سوی جان پلید کی پوید / هست او پاک پاک را جوید
پاک شو پاک رستی از دوزخ / کو رهاند ترا از آن برزخ
باز آنکو حرام دارد خور / دوزخ او را ز شرع اولیتر
گر تو خواهی که گردی او را یار / از حرام و سفاح دست بدار
در حریم وی ای سلامت جوی / شرم‌دار از حرام و دست بشوی
نه خدای جهان بر اهل نفس / گفت مولای مؤمنانم و بس
تو که جز در غم قنینه نه‌ای / سینه گم کن چو پاک سینه نه‌ای
سینه‌ای را که سنّت آراید / دل آن سینه شرع را شاید
سینه و دل که جای غی باشد / خانهٔ دیو و چنگ و می باشد
ای فرو مانده زار و وار و خجل / در جحیم تن و جهنم دل
غضبت گه فرو برد به جحیم / گه دهد شهوتت شراب حمیم
گه کشد شیر کبر و خوک نیاز / گه گزد مار حقد و گزدم آز
در دوزخ فراز کرده و پس / می‌پزی در بهشت دیگ هوس
گه شرار غضب شود به اثیر / گه کشد غل و غش ترا به سعیر
از برون سوتنت ز غفلت شاد / وز درون عقل و جانت با فریاد
مصطفی بر کرانهٔ برزخ / رداء آویختست در دوزخ
گر ترا دیده هست و بینایی / چون ز دوزخ سبک برون نایی
تا رهاند ترا ز دوزخ زشت / پس رساند به بوستان بهشت
سنّت او ردیست هین برخیز / در ردای محمّدی آویز
کاسمانست احمد مرسل / اوّلش آخر آخرش اوّل
همه زان پرده آمده بیرون / در تماشاش عاقل و مجنون
امتانش چو قطرهٔ باران / کاوّل و آخرش بود چو میان
دایهٔ جان بخردی خوانش / دفتر راز ایزدی دانش
اندرین کارگاه کون و فساد / کار و بارش دو بود فقر و جهاد
چون نیم مرد فرش و ایوانش / من غلام غلام دربانش
با حسابم خوش ار فذلکم اوست / من غلام سقر چو مالکم اوست
مالک دین و ملک و دادست او / هرچه بایست داد دادست او
تا مرا دانشست و دین دارم / دامنش را ز دست نگذارم
پی او گیرم و سری گردم / بر سر شرعش افسری گردم